خداحافظی...

سلام دوستای جون جونی

امیدوارم هر جا که هستید خوب و خوش و سلامت باشید. راستش امروز اومدم تا ازتون خداحافظی کنم آخه کارام خیلی زیاد شده و من دیگه وقت نمیکنم تا مثل قبل وبمو آپ کنم و یا پیش شما بیام.

آخه تصمیم گرفتم تا دوباره درس بخونم اونم رشته حقوق و کلاسام از این هفته شروع میشه. ازتون میخوام برام دعا کنید تا بتونم با موفقیت این دورانو سپری کنم.

خوب دیگه سخنو کوتاه میکنم از تک تکتون به خاطر الطافتون ممنونم نمی خوام اسم از کسی برم چون میترسم کسی رو از قلم بندازم و اونوقت... 

به عنوان آخرین آپم دو تا شعر میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد.

 www.Clip2Ni.Com

در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دَهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند

رنگ ها، رنگ دگر می یابند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست نا خورده به جا می ماند.

************************************************************

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهیست رها می کردیم

و سکوت

جای خود را به هم آوایی ما می بخشید

کاش می فهمیدیم

قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم

کاش می دانستیم

راز این رود حیات

که به سر چشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

قبل از آنیکه کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان

کاش میشد که کسی می آمد  و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم

......

"کاشکی"واژه درد آور این دوران است

"کاشکی"جامه مندرس امیدی است

که تن حسرت خود پوشاندیم

کاش می شد که کمی

لااقل

قد وزن پر یک شاپرکی

مهربانتر بودیم!

 

 

 

 

 

  
نویسنده : ناهید شهبازی ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

بعضی ها ...

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه
بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو
بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،
بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی
***
بعضی‌ها حمال کتابند،
بعضی‌ها بقال کتابند،
بعضی‌ها انباردارکتابند،
بعضی‌ها کلکسیونر کتابند
***
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،
بعضی‌ها را باید قاب گرفت،
بعضی‌ها را باید بایگانی کرد،
بعضی‌ها را باید به آب انداخت،
***
بعضی‌ها هزار لایه دارند
بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است،
بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،
بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،
بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،
بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،
بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند.
***
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،
بعضی‌ها نان جوانیشان را می خورند،
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را می خورند،
بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،
بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند،
بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،
***
بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند،
بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.
بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.
بعضی ها صدای ملائک را می‌شنوند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.
***
بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند.
بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.
بعضی ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.
بعضی ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند.
بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند.
هیچکس بی‌درجه نیست.
***
بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند.
بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،
بعضی به اندازه کرة زمین و بعضی به وسعت کل هستی.
بعضی ها به پز میگویند پرستیژ
بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.

 

  
نویسنده : ناهید شهبازی ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

فقط چند نکته !

آنان که در  گذشته  اند

   درگذشته اند !!!

آینده نگران

       نگرانند !!!!!

درحالند آنان  که  در حال اند !!!!

گر

  اندک...

  اندک...

  دوستم نداشته باشی

 من نیز تو را

 از دل می برم

 اندک...

 اندک...

 اگر

  یکباره فراموشم کنی

 در پی من نگرد

 زیرا

  پیش از تو فراموشت کرده ام

  

« پابلو نرودا »

 

                                              +++++++++++

 

یکی باش برای یک نفر، نه تصویری مبهم در خاطره های صد نفر!!!!

  
نویسنده : ناهید شهبازی ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

چرخ فلک...

عجب از این چرخ فلک

که نمی دانم از چه رو بازمی گردد

و نمی دانم در پی این بازگشت

سرنوشت از پیش نوشته را برایمان خواهد آورد

یا می آید تا ببیند و بنویسد که چه عایدمان گردد.

ولی این خدایی که من می شناسمش نه از قبل محکوممان کرده

و نه به التماس یک شبه مان سرنوشت می نویسد.

خداوندا

این ها همه انسانند، انسان ،

و به حکم انسان بودن است که گاه راه به خطا می روند،

اصلا ً چرا می روند، میرویم؟؟!!

خداوندا

این اگر نمی بایست بود، پس نمی آفریدیش

پس ببخش خطایی را که نمی دانیم درستش کدام است!

و شاید در پیچ راه زندگی گمش کرده ایم.

و به حکم خداییت تمنای ما را بپذیر

که در نهایت چیزی نخواهیم که تو نخواسته باشی،

خدایا می بینی،

اینجا هنوز مردم آسمان را می بوسند و باد را در آغوش می کشند

و هنوز هم می شود مهربانیِ تعارف کردن مردم به هم را دید.

هنوز هم مردم گاه که باران می بارد، هم صدا می شوند با او

و هنوز دوست دارند دوست داشتنی ها را

گویی دوباره از پی گذشت عمر به جایی رسیدیم که قبلا ً بودیم

و انگار این روزها تلنگریست آرام و مهربان

که اگر راه به بیراهه نینجامد، رأفت به ارمغان خواهد آمد.

 

  
نویسنده : ناهید شهبازی ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

بند زن!

به نام سر فصل همه ی نامه ها چه آنهایی که نوشته شدند وچه آنهایی که سپید ماندند تا کاغذ ها، سیاه نشوند.

عشق

سالها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود

که چینی ها را بند می زد با احساس!

من در آن روز به خود می گفتم

آخر این هم شده کار؟

ولی امروز که دیگر اثری از او نیست

نقش یک دل که به روی چینی است

ترکی دارد و من

در به در

کوی به کوی

در پی بند زنی می گردم!

اما ...!!!

 

 

  
نویسنده : ناهید شهبازی ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

باران ببار!!!!!

کاش امشب باران ببارد

بارانی که همیشه دلم برایش تنگ می شود.

کاش امشب باران ببارد و روحم را جلا بخشد.

هنوز هم بوی خاک باران خورده مدهوشم می کند

مرا می برد تا انتهای رویاها

کاش زیر باران باشم.

زیر آسمان بی انتها بدون چتر،

بدون سرپناه،

تنهای تنها

و به آسمان نگاه کنم،

این آسمان دیدن دارد.

آسمانٍ هم درد را می گویم.

وقتی به عمق اشک های آن می نگرم دلم آرام می گیرد و تازه باورم می شود که هنوز هم باران بیشتر از من اشک می ریزد .

باران که می بارد

می برد دلها را تا ناکجای روئیاهای عاشقانه،

کاش امشب باران ببارد با بوی همیشگی اش.

خدا کند که بهشت هم همین بو را داشته باشد.

کسی می گفت دلیل اینکه خاک نم خورده، انسان را مدهوش و سرگردان خویش می کند این است که انسان نیز از همان جنس است.

شاید باران به جای همه گریه می کند و راز دل همه را از خدا می خواهد.

ببار ای دلسوز بشر .

ببار که باریدنت را دوست دارم،

ببار که شاید از پس اشک های تو دل انسان آرام گیرد،

ببار که این ذلال بشوید هر آنچه ذلال نیست ،

بشوید بدی ها را،  

بشوید غم ها را،  

بشوید نامردمی ها را،  

بشوید زشتی ها را،  

بشوید کینه ها را تا شاید از پس آن مانند کودکی که بعد از گریه، صورت از پای مادر بر می دارد و آرام می شود ما هم آرامشی را دست یابیم که نیست،

که فراموش شده،

که نمی دانم کی و کجا این بشر جایش گذاشته و مدتی است که نیست و مدتی است دلم در پی این دلتنگی ها آن را خواب می بیند ،

ببار که باریدن تو قشنگ است

 

 

  
نویسنده : ناهید شهبازی ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

پاییز فصل زیبایی

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامقلببغل

بازم پاییز، بازم بوی مهر، بوی مدرسه و باز هم فصل صد دانه یاقوت، فصل رنگای قشنگ، فصل  باز باران و ...

واااااای خدا جونم چقدر من این فصل رو دوست دارم. چقدر منتظرش بودم. یادتونه اول تابستون چقدر ناراحت بودم. ناراحتهمش خدا خدا میکردم زود تابستون تموم بشه و به پاییز برسیم خیال باطلو حالا پاییزه و ...بغل

بر خلاف خیلیا من معتقدم پاییز فصل تازگی هاست همه چی قشنگ و رنگارنگه. از همه مهمتر هوای پاییزی که من عاشقشم.از خود راضی

دیشب تو شهر ما اولین بارون پاییزی باریدن گرفت، منم که عاشق صدای باروووووونمقلب

خوب دوستای جون جونی امیدوارم با ریختن هر برگ از درخت، غم های دلتون هم دونه دونه بیفته.فرشته

از تک تک شما دوستای عزیزم تشکر میکنم که به من خیلی لطف دارید.

اولین آپ پاییزیمو با 3 شعر پاییزی شروع میکنم

 cid:208AE3B3-8E43-460F-8B9A-A96046EE00E9

چکه
چکه
ابری از برگ
می بارد
تا کی درخت
دل سَبُک کُنَد
و به خواب رَوَد
در امتدادی از زمستان
 
✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶

مرا
باد
در این کوچه
با برگهایم می چرخانَد
کولی وار
دور زمین می گردانَد
با حنجره ای که
شبانه ترین شبها را می خوانَد

✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶

پاییز یک شعر است
یک شعر بی‌مانند
زیباتر و بهتر
از آنچه می‌خوانند

پاییز، تصویری
رؤیایی و زیباست
مانند افسون است
مانند یک رؤیاست

سحر نگاه او
جادوی ایام است
افسونگر شهر است
با این‌که آرام است

او ورد می‌خواند
در باغ‌های زرد
می‌آید از سمتش
موج هوای سرد

با برگ می‌رقصد
با باد می‌خندد
در بازی‌اش با برگ
او چشم می‌بندد

تا می‌شود پنهان
برگ از نگاه او،
پاییز می‌گردد
دنبال او، هر سو

هرچند در بازی
هر سال، بازنده‌ست
بسیار خوشحال است
روی لبش خنده‌ست

من دوست می‌دارم
آوازهایش را
هنگام تنهایی
لحن صدایش را

مانند یک کودک
خوب و دل انگیز است
یا بهتر از این‌ها
«پاییز، پاییز است!»

 

 

 

  
نویسنده : ناهید شهبازی ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

شما یادتون نمیاد!!!!!!!!!!!!

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

 

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

 

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...

 

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

 

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

 

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد 

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))

 

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم 

 

 شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

 

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

 

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

 

 شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

 

 شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

 

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

 

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل

 شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

 

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

 

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

 

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

 

شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!

 

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

 

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

 

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

 

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

 

شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتها برانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم

 

شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن

 

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

 

شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...

 

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

 

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه... بالهاشو زود میبنده... روی گلها میشینه... شعر میخونه، میخنده

 

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد

 

شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم

 

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

 

 

و خیلی چیزای دیگه که خودمم دیگه یادم نمیاد....

 

 

 

  
نویسنده : ناهید شهبازی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :

تست روانشناسی

سلااااااااااااااااااااااااااام دوستای جون جونی

این بار با تست روانشانسی اومدم. خیلی جالبه!  برای من که درست بود.

سناریوهای زیر تلاش می‌کنند که دیدگاه شما نسبت به عشق را توضیح دهند.



1- پایان دنیا نزدیک است. اگر فقط بتوانید یک نوع از حیوانات را نجات دهید، کدام را انتخاب می‌کنید؟
الف : خرگوش
ب : گوسفند
پ : گوزن
ت : اسب

2- به آفریقا رفته‌اید. به هنگام بازدید از یکی از قبیله‌ها، آنها اصرار می‌کنند که یکی از حیوانات زیر را به عنوان یادگاری با خود ببرید. کدام را انتخاب می‌کنید؟
الف : میمون
ب : شیر
پ : مار
ت : زرافه

3- فرض کنید خطای بزرگی انجام داده‌اید و خداوند برای مجازات شما تصمیم گرفته است که به جای انسان، شما را به صورت یکی از حیوانات زیر در آورد. کدام را انتخاب می‌کنید؟
الف : سگ
ب : گربه
پ : اسب
ت : مار

4- اگر قدرت داشتید که یک نوع از حیوانات را برای همیشه از روی کره زمین نابود >>کنید، کدام را انتخاب می‌کردید؟
الف : شیر
ب : مار
 
پ : تمساح
ت:کوسه

5- یک روز، با حیوانی برخورد می‌کنید که می‌تواند با شما به زبان خودتان صحبت کند. دلتان می‌خواهد که کدامیک از حیوانات زیر باشد؟
الف : گوسفند
ب : اسب
پ : خرگوش
ت : پرنده


6- در یک جزیره دور افتاده، تنها یک موجود زنده به عنوان همدم و همراه شما وجود دارد. کدامیک را انتخاب می‌کنید؟
الف : انسان
ب : خوک
پ : گاو
ت : پرنده

7- اگر قدرت داشتید که هر نوع حیوانی را اهلی و دست‌آموز کنید. کدامیک از حیوانات زیر را به عنوان حیوان خانگی خودتان انتخاب می‌کردید؟
الف : دایناسور
ب : ببر
پ : خرس قطبی
ت : پلنگ

8- اگر قرار بود برای 5 دقیقه به صورت یکی از حیوانات زیر در می‌آمدید، کدامیک را انتخاب می‌کردید؟
الف : شیر
ب : گربه
پ : اسب
ت:کبوتر

 

تحلیــــل:

1- در زندگی واقعی، برای چه نوع آدمهایی جذابیت و کشش دارید.
الف: خرگوش کسانی که دارای شخصیت دوگانه هستند، به سردی یخ در ظاهر اما به گرمی آتش در باطن
ب:گوسفند مطیع و گرم
پ:گوزن زیبا و آداب دان
ت: اسب- کسانی که غیرقابل جلوگیری، بی‌بند و بار و آزاد هستند.

2- در فرایند ابراز عشق و درخواست ازدواج، کدام رویکرد برای شما خوشایندتر و موثرتر است.
الف: میمون مبتکر و باذوق که هیچگاه احساس خستگی نکنید.
ب: شیر- سرراست، صاف و پوست کنده به شما بگوید که دوستتان دارد.
پ: مار- دمدمی مزاج، پر نوسان، نفس گرم و عشق سرد
ت: زرّافه- صبور، هرگز شما را رها نکند.

3- دلتان می‌خواهد معشوقتان چه عقیده‌ای در باره شما داشته باشد.
الف: سگ- باوفا، صادق، ثابت قدم
ب: گربه- شیک و زیبا
پ: اسب- خوش بین
ت: مار- انعطاف‌پذیر

4- چه اتفاقی باعث می‌شود که شما رابطه‌تان را قطع کنید؟ از چه خصوصیتی بیش از همه نفرت دارید.
الف:شیر- متکبر و خودخواه، امر و نهی کن
ب: مار- هیجانی و دمدمی مزاج، نمی‌دانید چگونه او را خوشحال کنید.
پ:تمساح- خونسرد، بیرحم، سنگدل
ت:کوسه-ناامن

5- دوست دارید چه نوع رابطه‌ای با او برقرار سازید.
الف: گوسفند- سنتی، بدون آن که چیزی بگوئید او بفهمد چه می‌خواهید، ارتباط برقرار کردن از طریق قلب‌ها.
ب: اسب- هر دو بتوانید درباره همه چیز با هم صحبت کنید، هیچ چیز مخفی در میان نباشد.
پ: خرگوش- رابطه‌ای که همیشه خود را گرم و عاشق او حس کنید.
ت: پرنده- رابطه‌ای پایدار و طولانی و بالنده

6-  آیا به او خیانت می کنید.
الف: انسان- شما به جامعه و اخلاقیات احترام می‌گذارید، پس از ازدواج هیچ کار خلافی نمی‌کنید.
ب: خوک- نمی‌توانید در مقابل تمایلاتتان مقاومت کنید، به احتمال زیاد خیانت می‌کنید.
پ: گاو- خیلی سعی می‌کنید که چنین کاری نکنید.
ت: پرنده- شما هرگز نمی‌توانید استوار و ثابت قدم باشید، شما واقعاً برای ازدواج مناسب نیستید و نمی‌خواهید تعهدی بپذیرید.

7- درباره ازدواج چه فکر می‌کنید.
الف: دایناسور- شما خیلی بدبین هستید و فکر می‌کنید این روزها دیگر ازدواج سعادتمندانه وجود ندارد.
ب: ببر- شما به ازدواج به صورت یک چیز گرانبها فکر می‌کنید. پس از آن که ازدواج کردید، پیوند زناشویی و همسرتان را بسیار باارزش و گرامی می‌دارید.
پ: خرس قطبی- شما از ازدواج می‌ترسید، فکر می‌کنید آزادیتان را از شما خواهد گرفت.
ت: پلنگ- شما همیشه طالب ازدواج بوده‌اید ولی در واقع، شناخت دقیقی از آن ندارید

8- در این لحظه، به عشق چگونه فکر می‌کنید.
الف: شیر- شما همیشه تشنه عشقید و می‌توانید هر کاری برای آن بکنید اما به راحتی در دام عشق نمی‌افتید.
ب: گربه- شما خیلی خودمحور و خودخواهید. شما فکر می‌کنید عشق چیزی است که می‌توانید به دست آورید و هرگاه که خواستید آن را دور بیاندازید.
پ: اسب- شما نمی‌خواهید در قید و بند یک رابطه پایدار قرار بگیرید. به هر چمن که رسیدی گلی بچین و برو
ت: کبوتر- شما به عشق به صورت یک تعهد دو طرفه فکر می‌کنید

 

  
نویسنده : ناهید شهبازی ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :

آخرین مدل حالگیری!!!!!!!

***آخرین مدل حالگیری!!! ***

دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.

پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند با این مضمون:

لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام !!!  و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست.

                                                                                                                                                                                  باعشق: روبرت

 

دختر جوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش می خواست که عکسی از نامزد، برادر، پسر عمو، پسر دایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشت و همراه با یادداشتی برایش پست می کند، با این مضمون:

روبرت عزیز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را ازمیان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان.....

  
نویسنده : ناهید شهبازی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

← صفحه بعد